مينشينم فكر ميكنم ...
به تو به تو و به تو
تويي كه فكرت از همه چيز مهم تر است
تويي كه يادت برايم ارزشمند است
صداي غرش آسمان
آسمان هم صدايش درآمده است ...
ميپرسي از چه چيز؟
از اين همه دلتنگي ...
از اين همه خستگي تن و روح ...
آسمان به حالم گريه ميكند
عاشق تو بودن در شهر عشق ما جرم است ...
نشاني ام را نپرس ...
اين جا هيچ چيز خوب نيست ...
وقتي تو را بعد از مدت ها ديدم ...
نه...!!!
دلم لرزيد فهميدم بيش از پيش عاشقت هستم ...
نه...!!!
نبايد به تو فكر كنم چون سفارش مهم ديگري است
اما چرا؟!
من يا تو فرقي نميكند ... ميرويم
شمارش معكوس از همين حالا شروع شد ...
چهار سال وقت دارم...
يا دز اين چهار سال عشق تو را ترك ميكنم يا هر روز بيشتر عاشق تو ميشوم ...
چهار سال ...
سه سال ...
دو سال ...
يك سال ...
وقت تمام شد
حالا من بيشتر از پيش عاشق تو هستم و من يا تو فرقي نميكند رفته ايم ...
من كجايم؟ تو كجايي؟
جايت را نميدانم ...
اسمت را در شهر سكوت فرياد ميكنم ...
جوابي نيامد ...
۱۴۶۰ روز گذشت
۳۳۶ هفته گذشت
۴۸ ماه گذشت
و اين ثانيه ها و دقيقه ها ساعت ها و روزها و هفته ها و ما ها و سال ها نبودند كه گذشتند اين
عمر من بود و بس ...
گذر عمرم را دوست داشتم چون تمام آن صرف دوست داشتن تو شد و من هر چيزي را كه
براي تو صرف شود دوست دارم...
در راهرو هابي تاريك قدم ميگذارم ...
بدون هيچ گونه نوري ...
راهرو بسيار بلند است ...
در انتهاي آن دري بزرگ و آهني به چشم ميخورد ...
به سمت در حركت ميكنم ...
اما گويي كسي نميخواهد من به آن در برسم ...
هرچه جلو ميروم از آن دورتر ميشوم...
ميدوم...
ميترسم...
ميشنوم...صدايي هولناك از كجا نميدانم
به در نميرسم اما از دور ميبينم كه آن در باز ميشود...
نوري قرمز رنگ از داخل آن بيرون ميايد...
به نور خيره ميشوم...
سر جايم ميمانم...
ناگهان دستي مرا با سرعت هرچه تمام تر به داخل آن اتاق هول ميدهد...
صداي بسته شدن در را از پشت سر شنيدم...
ميترسم...
سعي ميكنم از آنجا روم اما در باز نميشود...
صداي داد و فرياد و خنده هاي شيطاني...
فرياد مرد و ترسيدن زن...
نه!!!
نبايد چيزي بگويم...
اما مگر ميشود...
چگونه؟!؟!
گلوله هاي آتش از هرسو در حال حركت هستند...
صورتم را ميپوشانم...
سر درد عجيبي دارم...
صداي خنده هاي شيطاني مرد آزارم ميدهد...
گرمي دستي را بر روي شانه هايم احساس ميكنم...
ناگهان اتاق پر از نور ميشود و صداي خنده ها تمام...
چه نور زيبايي...
باز هم مثل هميشه تو مرا نجات دادي...
باز هم تو...
از كجا شروع كنم اين خط بدون پايان را...
از نقطه اي شروع كردم ولي پاياني ندارد...
روز به روز دل تنگي ام بيشتر ميشود...
دل تنگ چه چيزي يا چه كسي نميدانم؟!؟!
اما جاي خالي اش را در زندگي ام احساس ميكنم...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران سرد و تاريك را...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران سخت سنگي را...
نوري شبيه...
نميدانم شبيه چيست!!!
شدتش زياد است...
نميتوانم در آن نگاه كنم چشمانم را ميازارد...
نه !!! شدت آن زياد نيست
اين چشمان من است كه قدرت نگريستن در آن را ندارد...
در جاده هاي تاريك ميدوم اما اين جاده انتهايي ندارد...
اين جاده تباهي است كه من در آن پا نهاده ام...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران باد و باران را...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران تلخ وسوسه را...
جاي خالي او در زندگي ام هيچ جايگزيني ندارد...
اين جاده سياه هديه اين روزگار است . خيلي دوست دارم آن را پس بدهم...
و حالا تو اي يار بگو:
راه برگشت اين جاده چيست؟!
چرا چشمان خسته ام سوي نگرش در اين نور را ندارد؟!
اين جاي خالي مربوط به چيست؟!
ترسي كه سراسر وجودم را فراگرفته آيا مربوط به افتادن در اين جاده است؟!
نميدانم...نميدانم...نميدانم...
نوشتن را از كجا آغاز كنم...؟ از آنجايي كه جايي براي ناگفته هايم نيست و يا جايي كه براي گفتن آنها به اندازه كافي وسعت ندارد.
باز هم بعد از ماه ها قلم را به دست گرفتم اما چه كنم كه حركت دادن آن برايم سخت است.
دفتر چه عمرم با چه سرعتي ورق ميخورد...!! حتي مجابي براي فكر كردن راجع به نوشته هايش را هم به من نميدهد...
سا يه هايي كه با شنيدن حرف هاي تو به زندگي ام پا نهادند آن را برايم دشوار كرده اند گفتي ببين و هيچ نگو اما نميتوانم. اين سايه ها مرا تا كجا خواهند برد...؟!
تو بگو كه صدايت برايم از هر صدايي بهتر است...
كار هاي كرده ام را پس ميگيرم و ميخواهم كه او بخشاينده گناهانم باشد تا شايد سايه هايي كه مدت ها است جلوي نظرم هستند واضح شوند...
گفتي كه آنها راهنماي من هستند اما چه كردند با روزگار من؟
گريه هاي بي صدا لبخند هاي پوشيده ازغم فريادهايي در سكوت اين ها همه حقايقي تلخ هستند كه برايم شيرين تر از عسل شده اند.
وقتي كه تو را ميديدم آرامشي عجيب در وجودم شكل ميگرفت بهترين لحظاتم بودن با تو بود اما آن را نيز از من گرفتند...
چه كنم كه روزگارهم مرا به دست فراموشي سپرده است. به دست بادهاي رهگذر.
كاش كمي شوق پرواز داشتم و قصد گذشتن از اين مرداب سياهي و رهايي از اسارت شب هاي وسوسه...
دلم براي باران تنگ شده است با باريدن باران به ياد تو مي افتم باراني كه روزي قرار بود نجات دهنده من از گردو غبار غفلت باشد اما بي خبر از آنكه...
تو به من پرواز را آموزش دادي اما كاش روش پيدا كردن بالي براي پرواز را نيز به من آموخته بودي...
تو پرواز كردي و من را در اين زمين پست تنها گذاشتي...
حالا خودت بگو آيا اين انصاف است...؟!؟!
خدايا ۱۴ سال ۱۷۰ ماه 736 هفته ۵۱۸۹ روز از تو عمر گرفتم...
اما فقط شايد ۳ يا ۴سال اولش رو دوست داشتم و برام جذاب بود اون موقع كه هنوز با هيچي و هيچ كس آشنا نشده بودم و اين دنيا رو نميشناختم...
تا ۱۱ سالگي هم خوب بود فقط ديگه جذابيت قبلش رو نداشت...
اون موقع هم هنوز نميدونستم توي اين جنگل بي رحم شير درنده حتي به موش بي آزار هم رحم نميكنه...
اما از ۱۱ سالگي تا حالا خيلي چيزها فهميدم و خيلي سؤالات برام پيش اومده كه حتي جرات اينكه از خودم بپرسم هم ندارم...
جرات اينكه جوابشون رو بگردم و پيدا كنم...
ميترسم از اينكه اگر جوابش رو پيدا كنم وضع از ايني كه هست بدتر بشه...
توي اين مدت توي اين جنگل با آدم نماهاي زيادي آشنا شدم كه هر كدوم به يك نحوي دنبال استفاده خودشون بودن...
ميگم جنگل نميگم دنيا چون دنيا ما اينجا نيست ميگم آدم نما نميگم آدم چون هيچ كدوم ما آدم اين دنيا نيستيم...
خيلي ها ميگن ما ميريم براي اينكه سقف اين دنيا براي ما كوتاه اما من ميگم ميمونم چون اين جنگل هيچ سقفي نداره...
خيلي چيزهايي رو فهميدم كه نبايد ميفهميدم حتي همين الان براي فهميدنشون زوده...
اون موقعي كه زير بارون قول دادم به اينجاش فكر نكرده بودم كه ممكن آينده فقط براي من يه سراب باشه...
خدايا تو كه چرخ زمان به اين بزرگي داري زمان رو ۲ سال برگردون به عقب با همه خاطراتي كه در اين۲سال داشتم نه فقط براي اينكه ۲سال به عمرم اضافه بشه نه فقط به اين خاطركه كارهاي انجام شده زيادي هست كه نبايد انجام ميشده و كارهاي انجام نشده زيادي كه بايد انجام ميشده ...
يك كتاب خوندم كه خيلي من رو ترسوند ترس نه از دنيا بلكه از آخرت براي همين با تمام آرزويي كه براي رفتن دارم اما كمي ميترسم...
اگر توي اين دنيا يا بهتره كه همون لفظ جنگل رو به كار ببرم وابستگي داشته باشم اون هم ۲ تا كار كه خيلي دوست دارم انجامشون بدم يكي اين كه بدونم ...بعد از خوندن اون نامه راجع به من چه فكري كرده...؟
دوم هم اين كه ...اون روز زير بارون وقتي اون حرف ها رو زدم چرا خواست كمكم كنه...؟
اين روزها آدم ها سرشان شلوغ است.
كسي حوصله خدا را ندارد.
كسي حال او را نميپرسد.
كسي برايش نامه نمينويسد.
اما تو اين كار را بكن.
تو حالش را بپرس.
تو چيزي برايش بنويس.
ساعت هايت را با او تقسيم كن, ثانيه هايت را هم.
خدايا!راستش را بگو آيا تو آدمهاي بد را بد خلق كرده اي و آدمهاي خوب را خوب.
بعضي ها ميگويند سرنوشت هر كسي را روي پسشاني اش نوشته اند.
اگر اينطور باشد هيچ كس هيچ كاري انجام نميدهد مگر اينكه به سرنوشتش عمل ميكند.
اگر كسيخوب است و نيكوكار كار مهمي نكرده استچون تو او را نيكوكار آفريده اي.
ولي من مطمئنم اين طور نيست چون اگر اينطور باشد همه حساب وكتابها به هم ميريزد.
دنيا جاي مسخره اي ميشود و ما هيچ كاره.
اگر اينطور باشد امتحان و پاداش و مجازات وبهشت و جهنم همه و همه بي معني ميشود.
ولي ما آدميم و قرار است كه انتخاب كنيم و فرقمان با همه موجودات همين است.
انتخابهاي ماست كه مهم است .
انتخاب هاي ماست كه آدم ها را از هم جدا ميكند.
تو حوبي و بدي را كنار دستمان گذاشته اي تا ببيني ما كدام را بر ميداريم .
عقل هم به ما داده اي و قلبي كه راه را نشنامان بدهد .
حالا اگر باز هم اشتباه كنيم راه غلطي را برويم و گم بشويم ديگر تقصير خودمان است.
من كه فكر ميكنم هر كس سرنوشتش را خودش مينويسد.
خدايا تو چه ميگويي؟تو هم با من مؤافقي؟
يعني توي اين زندگي آدم ها هيچ كاره اند و فقط خداست كه تصميم ميگيرد؟
به نظر تو بد يا خوب بودن آدم ها دست خودشان است يا خداست كه آدمها را خوب و بد ميكند؟
تو چه طور فكر ميكني؟ آيا ميخواهي تصميم بگيري, انتخاب كني و زندگي ات را بسازي يا همه چيز را رها كني و بگويي(( ربطي به من ندارد و اين سرنوشت من است!))
بعضي وقت ها يك حس خيلي بدي دارم وقتي به اين فكر ميكنم كه ممكن يك روز بميرم ...
به اينكه بالاخره توي اون دنيا بايد برم زمحرير يا بهشت ...
از ديدن عاقبت كارهاي اين دنيام در اون دنيا وحشت دارم ...
از اينكه خدايي نكرده جز محكومين و رانده شدگان بهشت باشم ...
من ترس دارم از اينكه نتوانم آنچه بايد و شايد باشم ...
خيلي وقت ها وقتي دچار ترس و دلهره ميشوم با ياد تو آرام ميشوم و سعي ميكنم مثل تو باشم....
اما نميشود ...
وقتي به رانده شدگان بهشت و راهي شدگان به سمت جهنم و زمحرير مي انديشم....
نميدانم ... هيچ گاه به نتيجه اي نرسيدم جز ترس ...
فكر ميكنم ...
هر قدر عطش باليدن بيشتر باشد بيشتر و بيشتر بايد خطر را پذيرفت...
خطر كردن شيوه عادي زندگي انسان است...
اما من اين خطر را دوست ندارم ...
پرنده در پرواز...
گل سرخ در باد ...
بر آمدن خورشيد در پگاه ...
سوسوي ستارگان در شب ...
ياد آوري بازي هاي كودكي ...
همه ميرويم و زندگي به حيات خود ادامه ميدهد ...
سكوت ميكنم باز هم سكوت ...
سكوت شهامت تنها زيستن را به من ميدهد ...
دوباره مينشينم ساعت ها به ديوار خيره ميشوم ...
فكر ميكنم اما نميدانم ...
از خدا سوال دارم كه چرا مرا با اين دنيا آشنا كرد؟
خانه دوباره غرق در تنهايي است...
مثل هميشه حس تلخ بودن سراسر وجودم را فرا ميگيرد...
سكوت را فرياد ميزنم...
تو ميدانستي من در اين دنيا به دنبال هيچ چيز نبودم... اما جرا.....؟!؟!؟!؟
تو ميگويي :
انساني خلاق به جهان پا ميگذارد و به زيبايي جهان مي افزايدترانه اي اينجا نقاشي ديگري آنجا ...
از بسياري از كارها گريزي نيست اما اكنون كه فرياد همه سكوت است چه كنيم...؟؟؟؟؟
وجود را پيدا نميكنم من به دنبال هيچ گونه احساس زندگي نبودم...
از نظر من زندگي دردسر است ولي كسي قبول ندارد چون با تحمل اين دردسر رشد خواهي كرد و بلوغ ميابي...
زندگي و تولد چيست؟
درگيري ميان من و تو ...
در تنهايي خود شاد باش ...
درسكوت بنشين تو را به عزت ميرساند...
نظر تو چيست؟
آيا تو هم موافقي كه شخصيت مرگ مي آفريند....؟!؟!؟!
صداي وسوسه انگيز مرد را ميشنوم...
او به من نزديك ميشود...عرياني مرد آزارم ميدهد...
چهره زن از طرف ديگر باعث ميشود كه اميد واهي در دلم ريشه بگيرد...
من بين زن و مرد گير كردم هر كدام از سمتي مرا ميكشند...دو قطب مخالف...
صداي زن را بيشتر دوست دارم چهره مرد خشن است گويي ميخواهد...
نميدانم اطراف مرد هاله اي از آتش را ميبينم ولي در اطراف زن نه!!!
چهره اش نور خاصي دارد...
مرد ميخندد...و زن براي من به او التماس ميكند...!!
خنده مرد برايم آشنايي دارد خنده اي شوم...
گويي مرا تسليم خود ميكند...من تسليم او نحواهم شد آن زن به من كمك ميكند
ولي...
زن با تمام سكوت و آرامشش از كنار من رد شد...
دوباره ...
مرد در گوشه اي با نگاهش مرا به تمسخر ميگيرد...
وسوسه اي تلخ فضا را پر كرده بود...
چه كسي قرباني بودن ميشود؟
فاصله من تا آن مرد به اندازه يك در آميختن است...
خسته ام از واقعيت تلخ بودن هميشه خود را همانند قطره باراني ميدانم مه از آسمان به زمين افتاده ولي كسي به او نگفته به كدام رود برو...
فرياد زدم كسي صدايم را نشنيد ترسيدم ... سايه مردي را آن سوي پنجره ديدم باز هم نا رفيق تر از باد...
حس تلخ زندگي بدون همسفر با شب و جاده بدون لحظه اي نوازش و سازش...
تا كجا بايد روم من هرچه از خط رفتن ميروم كه به تو نزديكتر شوم از تو دورتر ميشوم... تا كجا بايد روم؟
كوله باري از غم بر روي شانه هايم سنگيني ميكند ... لحظه مرگ ستاره را ميبينم كه در ثانيه هاي آخر زيستن فرياد ميزند واسه رسيدن به تو ديره....
مثل هميشه زمان تند ميگذرد و همه چيز روال عادي خود را دارد جز من...
تنها در غربت فريادهايم گم شدم كسي را ندارم كه در شهر غربت با او آشنا شوم ....
در سايه مردي كه آن سوي پنجره ديدم خون سردي جاري شد آن مرد كسي را كشت اما بدون صدا ...
بدون صدا و بدون سايه ... مگر انسانيت هم صدا و سايه دارد؟
ميخواهم از اين تاريكي نجات پيدا كنم ولي نميتوانم مثل هميشه صدايي آزارم ميدهدصذايي كه حتي با شنيدن طنين و نجواي صداي زيبا و دلنشين تو هم فراموشم نشد.
امروز وقتي بعد از چند هفته كه برايم به اندازه چند قرن گذشت صدايت را شنيدم براي مدتي غم هايم را فرامو كردم اما نشد بعد از قطع شدن صدايت ترسي عجيب سراسر وجودم را فرا گرفت شايد ترس رو به رو شدن با تو يا با واقعيت خودم.
هر وقت كه اتفاقي از جلو آينه رد ميشوم خجالت ميكشم ميگويم اتفاقي چون در آينه نميتوانم بار سنگين نگاه خودم را تحمل كنم ولي امروز خودم با پاي خودم جلو آينه رفتم...مثل هميشه شخص ديگري رو در آينه ديدم
كسي كه هيچ ربطي به من نداشت او پاك بود و من ...ولي دنيايي از غم را ميشد در نگاهش خواند غمي پايان ناپذير.
در خانه تنها بودم ولي نه گوييسيلي از غم هايم نيز با من بود.
ياد آد روزي افتادم كه از همه ناراحت بودم و سرم را روي زانو هاي پر قدرت و استوارت گذاشتم و گريستم چه روزهاي خوبي بود كاش آن ها را در كوچه هاي بي وفايي تنها نمي گذاشتم....
فكر كردن به ديدن توكه تا لحظه اي پيش تسكين دهنده درد هاي بي پايانم بود فكري كه حتي با فكر كردن به آن نيز به آرامش ميرسم...
فكر كردن به آن چشم هاي زيبا به آن نگاه پر از معني كه با يك تبسممرا اسير و زنداني طلسمشهر نگاهت كرد حالا غمي بزرگ را به من هديه داد...
نيروي برايم نمانده تا بخواهم با تو روبه رو شوم ميترسم از اين كه به خودم بيام چون هر بار كه به اين واقعيت رسيدم جز اين كه حس بدبيني و گند آب زده اي نسبت به خودم پيدا كنم چيز ديگري نصيبم نشد...
تو بيا و به من كمك كن مثل قبل..براي بار دوم...
بيا و مرا ز اين شب بي پايان و جاده هاي بي بازگشت زندگي نجات بده...
شب من پايان ندارد مگر با كمك تو...
دستم را بگير فاصله من تا مرداب كثافت دنيا فقط به اندازه يك تو است...
تقويم زندگي خودم را ورق زدم برگ به برگش مناسبتي اشت وخاطره هاي تلخ و سرد... خاطره هاي سردي كه هر كدام نشانه يك شهوت از چشمان هرزه زندگي بود...
به امروز رسيدم امروز هم مثل روزهاي گذشته روز اعدام گل بود...
گلي بي گناهكه تنها گناهش فقط اين بود كه شكار يك شهوت بود يك گل سرخ كه هنوز نشكفته پرپر شد مثل من...
خسته شدم از پيمودن جاده هاي سرد و يخ زده....
من به تو نيازمندم مثل خاك سرد و تشنه به نوازش هاي بارون...
من به تو نيازمندم مثل موج سرد و تنها به نگاه گرم دريا...
پايان غم هاي من تو بودي هميشه...
تازه شدن لحظه هارو با بردن اسم تو دوست دارم ...
تو بگو راه بازگشت من چيست؟
مگه ميشه بي تو بي كمك تو از شبي خيس كه در پيش رو دارم رها شم....؟
پس باز هم منتظر لمس كردن دست هاي گرمت هست و عاشقانه تا پاي پرستش دوستت دارم
وقتي همه چيز رو از دور ميبينم و درك ميكنم كه زيبا است لذت ميبرم ولي هنگامي كه فقط يك قدم به اين چيز هاي زيبا نزديك ميشم بوي تنفر و چشم هاي پر از شهوت اين آدم ها حال رو به هم ميزنه...
من يه دخترم چرا بايد توي مملكت خودم از يك سايه هم بترسم ....
چرا وقتي مه من دارم از كلاس بر ميگردم سمت خونه بايد تمام بدنم بلرزه چرا؟ به خاطر اين كه شايد يه پسر به ظاهر پولدار جلو دوستاش پز بده كه افتادم دنبال يه دختر....
آره همه چيز از دور قشنگ حتي "تو" حتي "من"....
ديگه هيچ چيز برام جذابيت گذشته رو نداره...حتي اون چيز ها يا كسايي كه فبلا"از صميم قلاب اون ها رو پرستش ميكردم ديگه برام جالب نيست...
براي امروز از يك هفته پيش برنامه ريزي كرده بودم نه كه بار اولم باشه كه ميخوام باهاش تماس بگيرم نه بار اوم بود كه ميخواستم راجع به اين موضوع باهاش صحبت كنم....
امروز برام يه روز بزرگ بود...وقتي با زهره از در مدرسه اومدم بيرون خوشحال بودك خوشحال از اين بابت كه يه دوست خوب دارم كه برام مثل يه خواهر ارزش داره و اندازه خواهر نداشتم دوستش دارم و روش حساب ميكنم با من همراه براي اين كه بتونم تلفن بزنم......
چند قدم كه از در مدرسه اومديم پايين تر شماره رو گرفتم واي نه يك صداي آشنا و مزاحم كه ميگفت : دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد...
براي چند بار گرفتم اما فايده نداشت وقتي از گرفتن شماره نا اميد شدم يمك ماشين پژو پرشيا كه فكر ميكرديم اونجا پارك كرده حركت كرد و چند قدمي به سمت ما اومد راننده آن يك پسر جوان بود كه رو به من كرد و گفت كه كنف شد جواب نداد اون نيست من كه هستم.....
در اون لحظه حالم از همه چيز داشت به هم ميخورد از كوچه تنگ مدرسه از اون پسر از امنيت مملكت و يا شايد اهم از خودم .....
نميدانم...
ولي باز هم مثل هميشه يك فرشته نجات من و زهره رو از دست اون گرگ نجات داد...
يك دست گرم و مهربان مثل هميشه امن يك صداي آرامش دهنده مثل هميشه احساس كردم كه دوستش دارم و به بودنش نيازمندم ....
از زهره خداحافظي كردم و تشكر به دليل اينكه تنهام نذاشت وقتي او رفت ما با هم تنها شديم تنهاي تنها ولي باز هم فرقي نكرد ديد من نسبت به دنيا عوض نشد تقريبا" مثل هميشه كه از چيزي ميترسيدم يا از چيزي دلم ميگرفت در آغوشش كشيدم تا سر كوچه كه شايد اگر تنها بودم مسيري ولاني به نظرم ميرسيد با من همره شد و تنهايم نذاشت و در آخر با يك بوسه بر روي گونه ام مرا راهي كرد هنوز گرماي دستش را دكه بر روي شونه هايم گذاشت حس ميكنم در هواي سرد دنيا ...
بوي عطرش را دوست دارم در ميان وي تئفن دنيا...نگاهش را ستايش ميكنم در ميا نگاه هاي پر از شهوت اين مردم كثيف...
دوباره من و خاته و غم هايم تنهاييم....
دوباره من و من تنهاييم....
دوباره من و خاطرات با توبا تو بودنم تنهاييم....
دوباره من و حرف هاي نگفته امروزت و حرف هاي نگفته ديروزم....
تا كي بايد منتظر رسيدن موج ها به ساحل شد...؟
تا كي بايد منتظر پايين آمدن فرشته از آسمان شد...؟
تا كي بايد آدم ها از دور يكديگر را زيبا ببينند...؟
چرا كمي ساحل به سمت موج نميرود؟!
چرا ما كمي براي رسيدن به فرشته به سمت بالا نميرويم؟!
چرا كاري نميكنيم كه آدم ها از نزديك هم زيبا باشند؟!
تنهايي سحت است ولي من او را با تمام دشواريهايش دوست دارم زيرا در تنهايي به خودم ميرسم من دو خودم غرق شدم بدون كمك هيچ غريق نجاتي خودم را در تنهايي هايم يافتم و نجات دادم....
خنده هاي دروغين , لبخند هاي اجباري ... تا كي بايد رد پايت را در كوچه هاي خلوت دلم ببينم و به آنها بيانديشم....
ميگويم خنده هاي دروغين و لبخند هاي اجباري چون بعد از رفتن تو فقط غم با من هم خونه بود...
لبخند ها تو مرا به عمق تو رساند و گريه هاي من تو را به من داد...
هيچ وقت فراموش نخواهم كرد روز هاي سرد زمستان را كه تو با گرمي وجودت به زندگي من اميد و گرما بخشيدي...
غربت چيز بدي است مت او را دوست ندارم ولي اون از من جدا نميشه...
وقتي نيستي دلم اندازه تمام بدي هاي دنيا براي تو تنگ ميشود....
خودت گفتي "عشق"واژه قشنگي است...من هيچ وقت قبئلش نداشتم اما با ديدن تو با آشنا شدم هنوز هم باورم نميشود چون نظر من اين بود كه آخر خط عاشق جدايي و تنهايي است....
غرورم را شكستم براي زدن حرف هايم به تو اما حرف هايي كه در صندوقچه اسرار دلم ماند...گفته بودي راز نگه دار خوبي هستم مثل هميشه درست حدس زدي...
اما آدم بايد راز دار باشه به چه قيمتي؟!
به قيمت نگفتن يك دني ا حرف كه هميشه در دلم جاي دارد...؟!
هميشه آرزو داشتم جمله اي را به تو بگويم سعي كردم آرزويم به حقيقت بپيوندد جماه ام را با يك معذرت خواهي شروع كردم و تو با گفتن يك جمله " من ديگر دلگير نيستنم"خنديدي و رفتي ومن اما ...هيچ وقت جمله ام را به تو نگفتم چون هميشه گفته بوديكه نگفتن بعضي حرف ها خيلي بهتر از گفتن آنها است...
من هم هر وقت تصميمم را گرفتم و جلو آمدم پشيمان شدم و يم قدم به عقب برگشتم...
قبلا" ميگفتم (( او ))چون ز واژه "تو" ترس داشتم ولي خالا به درخواست خودت ميگويم ".....تو....."
باران را دوست دارم چون هميشه تو را به يادم مي آورد...آن روزي كه براي اولين بار بودنت را احساس كردم و به تو نيازمند شدم ...چون در زير باران حرف هايم را به تو گفتم و گريستم...هنوز هم عاشق ترينم...
با حرف هايي كه ديگران به تو و راجع به تو گفتن نظرم عوض نشد...اما هميشه به دليل گناهي نداشته از طرف تو محكوم بودم..
به كدامين گناه بايد سوخت...؟!؟!
پس زير باران به ياد حرف ها ولبخند هايت ميسوزم اي آرام جان....
یک ساله شد
*تولدش مبارک*
دشتي پر از شقايق هاي سرخ آزاد از همه فكر و خيال ها....چه زيبا است وقتي ميان بوته هاي شقايق قدم ميزني...گل ها به وسيله باد تكان ميخورند عطر آنها همه فضا را پر كرده ...
ميان گلها ميدوم مانند كسي كه به تلزگي از بند رها شده يا كودكي كه براي اولين بار به تنهايي بيرون ميرود.....
چه احساس قشنگي است ...ميان بوته هاي شقايق دراز كشيدم و چشمانم را بستم خودم را با كسي ديدم كه آرزويش را داشتم ...
با فرشته اي گم شده كه هميشه ميديدمش....
چشم هايم را باز كردم و بلند شدم دوباره شروع به دويدن كردم......
نميدانم چه مدتي دويدم و به كدام سمت ميرفتم ....اما وقتي به خودم آمدم كه ديگر از آن دشت شقايق خبري نبود ......تا چشم كار ميكرد كوير بود و كوير....
برگشتم و به عقب نگاه كردم اما چيزي نديدم احساس تشنگي كردم ولي آب نبود .....
شنيدم...صدايي هولناك را شنيدم....صداي فرياد و وحشت
صداي زن بود كه مثل هميشه التماس ميكرد ....گوش هايم را گرفتم كه صدايش را نشنوم ....بي احتيار خركت كردم اما به كجا نميدانم....
دلم براي گريه هاي زن سوختكمي كه جلوتر رفتم صداي ديگري هم شنيدم صداي خنده هاي شيطاني يك مرد را ....باز هم جلوتر رفتتم....رفتم و رفتم تا به يك ديوار رسيدم ديواري بلند صداي التماس ها و فرياد هاي زن به اندازه ديوار بلند بود....در گوشه اي از ديوار يك در كوچك ديدم به سمت در رفتم....داخل شدم فضاي پست ديوار خيلي ترسناك بود پر از دود ...پر ازحادثه كمي كه گوش دادم صداي التماس هاي زن قطع شد و تبديل گشت به خنده هاي شيطاني مرد و برعكس صداي خنده هاي مرد تبديل به گريه و التماس شد ....ترسيدم...پشت اين ديوار چه خبر بو