http://diare-eshgh.blogfa.com
...بي گمان زيباست آزادي، من اما دوست دارم در قفس باشم كه زيباتر بخوانم...
مينشينم فكر ميكنم ...
به تو به تو و به تو
تويي كه فكرت از همه چيز مهم تر است
تويي كه يادت برايم ارزشمند است
صداي غرش آسمان
آسمان هم صدايش درآمده است ...
ميپرسي از چه چيز؟
از اين همه دلتنگي ...
از اين همه خستگي تن و روح ...
آسمان به حالم گريه ميكند
عاشق تو بودن در شهر عشق ما جرم است ...
نشاني ام را نپرس ...
اين جا هيچ چيز خوب نيست ...
وقتي تو را بعد از مدت ها ديدم ...
نه...!!!
دلم لرزيد فهميدم بيش از پيش عاشقت هستم ...
نه...!!!
نبايد به تو فكر كنم چون سفارش مهم ديگري است
اما چرا؟!
من يا تو فرقي نميكند ... ميرويم
شمارش معكوس از همين حالا شروع شد ...
چهار سال وقت دارم...
يا دز اين چهار سال عشق تو را ترك ميكنم يا هر روز بيشتر عاشق تو ميشوم ...
چهار سال ...
سه سال ...
دو سال ...
يك سال ...
وقت تمام شد
حالا من بيشتر از پيش عاشق تو هستم و من يا تو فرقي نميكند رفته ايم ...
من كجايم؟ تو كجايي؟
جايت را نميدانم ...
اسمت را در شهر سكوت فرياد ميكنم ...
جوابي نيامد ...
۱۴۶۰ روز گذشت
۳۳۶ هفته گذشت
۴۸ ماه گذشت
و اين ثانيه ها و دقيقه ها ساعت ها و روزها و هفته ها و ما ها و سال ها نبودند كه گذشتند اين
عمر من بود و بس ...
گذر عمرم را دوست داشتم چون تمام آن صرف دوست داشتن تو شد و من هر چيزي را كه
براي تو صرف شود دوست دارم...
در راهرو هابي تاريك قدم ميگذارم ...
بدون هيچ گونه نوري ...
راهرو بسيار بلند است ...
در انتهاي آن دري بزرگ و آهني به چشم ميخورد ...
به سمت در حركت ميكنم ...
اما گويي كسي نميخواهد من به آن در برسم ...
هرچه جلو ميروم از آن دورتر ميشوم...
ميدوم...
ميترسم...
ميشنوم...صدايي هولناك از كجا نميدانم
به در نميرسم اما از دور ميبينم كه آن در باز ميشود...
نوري قرمز رنگ از داخل آن بيرون ميايد...
به نور خيره ميشوم...
سر جايم ميمانم...
ناگهان دستي مرا با سرعت هرچه تمام تر به داخل آن اتاق هول ميدهد...
صداي بسته شدن در را از پشت سر شنيدم...
ميترسم...
سعي ميكنم از آنجا روم اما در باز نميشود...
صداي داد و فرياد و خنده هاي شيطاني...
فرياد مرد و ترسيدن زن...
نه!!!
نبايد چيزي بگويم...
اما مگر ميشود...
چگونه؟!؟!
گلوله هاي آتش از هرسو در حال حركت هستند...
صورتم را ميپوشانم...
سر درد عجيبي دارم...
صداي خنده هاي شيطاني مرد آزارم ميدهد...
گرمي دستي را بر روي شانه هايم احساس ميكنم...
ناگهان اتاق پر از نور ميشود و صداي خنده ها تمام...
چه نور زيبايي...
باز هم مثل هميشه تو مرا نجات دادي...
باز هم تو...
از كجا شروع كنم اين خط بدون پايان را...
از نقطه اي شروع كردم ولي پاياني ندارد...
روز به روز دل تنگي ام بيشتر ميشود...
دل تنگ چه چيزي يا چه كسي نميدانم؟!؟!
اما جاي خالي اش را در زندگي ام احساس ميكنم...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران سرد و تاريك را...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران سخت سنگي را...
نوري شبيه...
نميدانم شبيه چيست!!!
شدتش زياد است...
نميتوانم در آن نگاه كنم چشمانم را ميازارد...
نه !!! شدت آن زياد نيست
اين چشمان من است كه قدرت نگريستن در آن را ندارد...
در جاده هاي تاريك ميدوم اما اين جاده انتهايي ندارد...
اين جاده تباهي است كه من در آن پا نهاده ام...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران باد و باران را...
مينويسم كه فراموش نكنم روزگاران تلخ وسوسه را...
جاي خالي او در زندگي ام هيچ جايگزيني ندارد...
اين جاده سياه هديه اين روزگار است . خيلي دوست دارم آن را پس بدهم...
و حالا تو اي يار بگو:
راه برگشت اين جاده چيست؟!
چرا چشمان خسته ام سوي نگرش در اين نور را ندارد؟!
اين جاي خالي مربوط به چيست؟!
ترسي كه سراسر وجودم را فراگرفته آيا مربوط به افتادن در اين جاده است؟!
نميدانم...نميدانم...نميدانم...
نوشتن را از كجا آغاز كنم...؟ از آنجايي كه جايي براي ناگفته هايم نيست و يا جايي كه براي گفتن آنها به اندازه كافي وسعت ندارد.
باز هم بعد از ماه ها قلم را به دست گرفتم اما چه كنم كه حركت دادن آن برايم سخت است.
دفتر چه عمرم با چه سرعتي ورق ميخورد...!! حتي مجابي براي فكر كردن راجع به نوشته هايش را هم به من نميدهد...
سا يه هايي كه با شنيدن حرف هاي تو به زندگي ام پا نهادند آن را برايم دشوار كرده اند گفتي ببين و هيچ نگو اما نميتوانم. اين سايه ها مرا تا كجا خواهند برد...؟!
تو بگو كه صدايت برايم از هر صدايي بهتر است...
كار هاي كرده ام را پس ميگيرم و ميخواهم كه او بخشاينده گناهانم باشد تا شايد سايه هايي كه مدت ها است جلوي نظرم هستند واضح شوند...
گفتي كه آنها راهنماي من هستند اما چه كردند با روزگار من؟
گريه هاي بي صدا لبخند هاي پوشيده ازغم فريادهايي در سكوت اين ها همه حقايقي تلخ هستند كه برايم شيرين تر از عسل شده اند.
وقتي كه تو را ميديدم آرامشي عجيب در وجودم شكل ميگرفت بهترين لحظاتم بودن با تو بود اما آن را نيز از من گرفتند...
چه كنم كه روزگارهم مرا به دست فراموشي سپرده است. به دست بادهاي رهگذر.
كاش كمي شوق پرواز داشتم و قصد گذشتن از اين مرداب سياهي و رهايي از اسارت شب هاي وسوسه...
دلم براي باران تنگ شده است با باريدن باران به ياد تو مي افتم باراني كه روزي قرار بود نجات دهنده من از گردو غبار غفلت باشد اما بي خبر از آنكه...
تو به من پرواز را آموزش دادي اما كاش روش پيدا كردن بالي براي پرواز را نيز به من آموخته بودي...
تو پرواز كردي و من را در اين زمين پست تنها گذاشتي...
حالا خودت بگو آيا اين انصاف است...؟!؟!
خدايا ۱۴ سال ۱۷۰ ماه 736 هفته ۵۱۸۹ روز از تو عمر گرفتم...
اما فقط شايد ۳ يا ۴سال اولش رو دوست داشتم و برام جذاب بود اون موقع كه هنوز با هيچي و هيچ كس آشنا نشده بودم و اين دنيا رو نميشناختم...
تا ۱۱ سالگي هم خوب بود فقط ديگه جذابيت قبلش رو نداشت...
اون موقع هم هنوز نميدونستم توي اين جنگل بي رحم شير درنده حتي به موش بي آزار هم رحم نميكنه...
اما از ۱۱ سالگي تا حالا خيلي چيزها فهميدم و خيلي سؤالات برام پيش اومده كه حتي جرات اينكه از خودم بپرسم هم ندارم...
جرات اينكه جوابشون رو بگردم و پيدا كنم...
ميترسم از اينكه اگر جوابش رو پيدا كنم وضع از ايني كه هست بدتر بشه...
توي اين مدت توي اين جنگل با آدم نماهاي زيادي آشنا شدم كه هر كدوم به يك نحوي دنبال استفاده خودشون بودن...
ميگم جنگل نميگم دنيا چون دنيا ما اينجا نيست ميگم آدم نما نميگم آدم چون هيچ كدوم ما آدم اين دنيا نيستيم...
خيلي ها ميگن ما ميريم براي اينكه سقف اين دنيا براي ما كوتاه اما من ميگم ميمونم چون اين جنگل هيچ سقفي نداره...
خيلي چيزهايي رو فهميدم كه نبايد ميفهميدم حتي همين الان براي فهميدنشون زوده...
اون موقعي كه زير بارون قول دادم به اينجاش فكر نكرده بودم كه ممكن آينده فقط براي من يه سراب باشه...
خدايا تو كه چرخ زمان به اين بزرگي داري زمان رو ۲ سال برگردون به عقب با همه خاطراتي كه در اين۲سال داشتم نه فقط براي اينكه ۲سال به عمرم اضافه بشه نه فقط به اين خاطركه كارهاي انجام شده زيادي هست كه نبايد انجام ميشده و كارهاي انجام نشده زيادي كه بايد انجام ميشده ...
يك كتاب خوندم كه خيلي من رو ترسوند ترس نه از دنيا بلكه از آخرت براي همين با تمام آرزويي كه براي رفتن دارم اما كمي ميترسم...
اگر توي اين دنيا يا بهتره كه همون لفظ جنگل رو به كار ببرم وابستگي داشته باشم اون هم ۲ تا كار كه خيلي دوست دارم انجامشون بدم يكي اين كه بدونم ...بعد از خوندن اون نامه راجع به من چه فكري كرده...؟
دوم هم اين كه ...اون روز زير بارون وقتي اون حرف ها رو زدم چرا خواست كمكم كنه...؟
اين روزها آدم ها سرشان شلوغ است.
كسي حوصله خدا را ندارد.
كسي حال او را نميپرسد.
كسي برايش نامه نمينويسد.
اما تو اين كار را بكن.
تو حالش را بپرس.
تو چيزي برايش بنويس.
ساعت هايت را با او تقسيم كن, ثانيه هايت را هم.
خدايا!راستش را بگو آيا تو آدمهاي بد را بد خلق كرده اي و آدمهاي خوب را خوب.
بعضي ها ميگويند سرنوشت هر كسي را روي پسشاني اش نوشته اند.
اگر اينطور باشد هيچ كس هيچ كاري انجام نميدهد مگر اينكه به سرنوشتش عمل ميكند.
اگر كسيخوب است و نيكوكار كار مهمي نكرده استچون تو او را نيكوكار آفريده اي.
ولي من مطمئنم اين طور نيست چون اگر اينطور باشد همه حساب وكتابها به هم ميريزد.
دنيا جاي مسخره اي ميشود و ما هيچ كاره.
اگر اينطور باشد امتحان و پاداش و مجازات وبهشت و جهنم همه و همه بي معني ميشود.
ولي ما آدميم و قرار است كه انتخاب كنيم و فرقمان با همه موجودات همين است.
انتخابهاي ماست كه مهم است .
انتخاب هاي ماست كه آدم ها را از هم جدا ميكند.
تو حوبي و بدي را كنار دستمان گذاشته اي تا ببيني ما كدام را بر ميداريم .
عقل هم به ما داده اي و قلبي كه راه را نشنامان بدهد .
حالا اگر باز هم اشتباه كنيم راه غلطي را برويم و گم بشويم ديگر تقصير خودمان است.
من كه فكر ميكنم هر كس سرنوشتش را خودش مينويسد.
خدايا تو چه ميگويي؟تو هم با من مؤافقي؟
يعني توي اين زندگي آدم ها هيچ كاره اند و فقط خداست كه تصميم ميگيرد؟
به نظر تو بد يا خوب بودن آدم ها دست خودشان است يا خداست كه آدمها را خوب و بد ميكند؟
تو چه طور فكر ميكني؟ آيا ميخواهي تصميم بگيري, انتخاب كني و زندگي ات را بسازي يا همه چيز را رها كني و بگويي(( ربطي به من ندارد و اين سرنوشت من است!))
بعضي وقت ها يك حس خيلي بدي دارم وقتي به اين فكر ميكنم كه ممكن يك روز بميرم ...
به اينكه بالاخره توي اون دنيا بايد برم زمحرير يا بهشت ...
از ديدن عاقبت كارهاي اين دنيام در اون دنيا وحشت دارم ...
از اينكه خدايي نكرده جز محكومين و رانده شدگان بهشت باشم ...
من ترس دارم از اينكه نتوانم آنچه بايد و شايد باشم ...
خيلي وقت ها وقتي دچار ترس و دلهره ميشوم با ياد تو آرام ميشوم و سعي ميكنم مثل تو باشم....
اما نميشود ...
وقتي به رانده شدگان بهشت و راهي شدگان به سمت جهنم و زمحرير مي انديشم....
نميدانم ... هيچ گاه به نتيجه اي نرسيدم جز ترس ...
فكر ميكنم ...
هر قدر عطش باليدن بيشتر باشد بيشتر و بيشتر بايد خطر را پذيرفت...
خطر كردن شيوه عادي زندگي انسان است...
اما من اين خطر را دوست ندارم ...
پرنده در پرواز...
گل سرخ در باد ...
بر آمدن خورشيد در پگاه ...
سوسوي ستارگان در شب ...
ياد آوري بازي هاي كودكي ...
همه ميرويم و زندگي به حيات خود ادامه ميدهد ...
سكوت ميكنم باز هم سكوت ...
سكوت شهامت تنها زيستن را به من ميدهد ...
دوباره مينشينم ساعت ها به ديوار خيره ميشوم ...
فكر ميكنم اما نميدانم ...
از خدا سوال دارم كه چرا مرا با اين دنيا آشنا كرد؟
خانه دوباره غرق در تنهايي است...
مثل هميشه حس تلخ بودن سراسر وجودم را فرا ميگيرد...
سكوت را فرياد ميزنم...
تو ميدانستي من در اين دنيا به دنبال هيچ چيز نبودم... اما جرا.....؟!؟!؟!؟
تو ميگويي :
انساني خلاق به جهان پا ميگذارد و به زيبايي جهان مي افزايدترانه اي اينجا نقاشي ديگري آنجا ...
از بسياري از كارها گريزي نيست اما اكنون كه فرياد همه سكوت است چه كنيم...؟؟؟؟؟
وجود را پيدا نميكنم من به دنبال هيچ گونه احساس زندگي نبودم...
از نظر من زندگي دردسر است ولي كسي قبول ندارد چون با تحمل اين دردسر رشد خواهي كرد و بلوغ ميابي...
زندگي و تولد چيست؟
درگيري ميان من و تو ...
در تنهايي خود شاد باش ...
درسكوت بنشين تو را به عزت ميرساند...
نظر تو چيست؟
آيا تو هم موافقي كه شخصيت مرگ مي آفريند....؟!؟!؟!
صداي وسوسه انگيز مرد را ميشنوم...
او به من نزديك ميشود...عرياني مرد آزارم ميدهد...
چهره زن از طرف ديگر باعث ميشود كه اميد واهي در دلم ريشه بگيرد...
من بين زن و مرد گير كردم هر كدام از سمتي مرا ميكشند...دو قطب مخالف...
صداي زن را بيشتر دوست دارم چهره مرد خشن است گويي ميخواهد...
نميدانم اطراف مرد هاله اي از آتش را ميبينم ولي در اطراف زن نه!!!
چهره اش نور خاصي دارد...
مرد ميخندد...و زن براي من به او التماس ميكند...!!
خنده مرد برايم آشنايي دارد خنده اي شوم...
گويي مرا تسليم خود ميكند...من تسليم او نحواهم شد آن زن به من كمك ميكند
ولي...
زن با تمام سكوت و آرامشش از كنار من رد شد...
دوباره ...
مرد در گوشه اي با نگاهش مرا به تمسخر ميگيرد...
وسوسه اي تلخ فضا را پر كرده بود...
چه كسي قرباني بودن ميشود؟
فاصله من تا آن مرد به اندازه يك در آميختن است...
خسته ام از واقعيت تلخ بودن هميشه خود را همانند قطره باراني ميدانم مه از آسمان به زمين افتاده ولي كسي به او نگفته به كدام رود برو...
فرياد زدم كسي صدايم را نشنيد ترسيدم ... سايه مردي را آن سوي پنجره ديدم باز هم نا رفيق تر از باد...
حس تلخ زندگي بدون همسفر با شب و جاده بدون لحظه اي نوازش و سازش...
تا كجا بايد روم من هرچه از خط رفتن ميروم كه به تو نزديكتر شوم از تو دورتر ميشوم... تا كجا بايد روم؟
كوله باري از غم بر روي شانه هايم سنگيني ميكند ... لحظه مرگ ستاره را ميبينم كه در ثانيه هاي آخر زيستن فرياد ميزند واسه رسيدن به تو ديره....
مثل هميشه زمان تند ميگذرد و همه چيز روال عادي خود را دارد جز من...
تنها در غربت فريادهايم گم شدم كسي را ندارم كه در شهر غربت با او آشنا شوم ....
در سايه مردي كه آن سوي پنجره ديدم خون سردي جاري شد آن مرد كسي را كشت اما بدون صدا ...
بدون صدا و بدون سايه ... مگر انسانيت هم صدا و سايه دارد؟
ميخواهم از اين تاريكي نجات پيدا كنم ولي نميتوانم مثل هميشه صدايي آزارم ميدهدصذايي كه حتي با شنيدن طنين و نجواي صداي زيبا و دلنشين تو هم فراموشم نشد.
امروز وقتي بعد از چند هفته كه برايم به اندازه چند قرن گذشت صدايت را شنيدم براي مدتي غم هايم را فرامو كردم اما نشد بعد از قطع شدن صدايت ترسي عجيب سراسر وجودم را فرا گرفت شايد ترس رو به رو شدن با تو يا با واقعيت خودم.
هر وقت كه اتفاقي از جلو آينه رد ميشوم خجالت ميكشم ميگويم اتفاقي چون در آينه نميتوانم بار سنگين نگاه خودم را تحمل كنم ولي امروز خودم با پاي خودم جلو آينه رفتم...مثل هميشه شخص ديگري رو در آينه ديدم
كسي كه هيچ ربطي به من نداشت او پاك بود و من ...ولي دنيايي از غم را ميشد در نگاهش خواند غمي پايان ناپذير.
در خانه تنها بودم ولي نه گوييسيلي از غم هايم نيز با من بود.
ياد آد روزي افتادم كه از همه ناراحت بودم و سرم را روي زانو هاي پر قدرت و استوارت گذاشتم و گريستم چه روزهاي خوبي بود كاش آن ها را در كوچه هاي بي وفايي تنها نمي گذاشتم....
فكر كردن به ديدن توكه تا لحظه اي پيش تسكين دهنده درد هاي بي پايانم بود فكري كه حتي با فكر كردن به آن نيز به آرامش ميرسم...
فكر كردن به آن چشم هاي زيبا به آن نگاه پر از معني كه با يك تبسممرا اسير و زنداني طلسمشهر نگاهت كرد حالا غمي بزرگ را به من هديه داد...
نيروي برايم نمانده تا بخواهم با تو روبه رو شوم ميترسم از اين كه به خودم بيام چون هر بار كه به اين واقعيت رسيدم جز اين كه حس بدبيني و گند آب زده اي نسبت به خودم پيدا كنم چيز ديگري نصيبم نشد...
تو بيا و به من كمك كن مثل قبل..براي بار دوم...
بيا و مرا ز اين شب بي پايان و جاده هاي بي بازگشت زندگي نجات بده...
شب من پايان ندارد مگر با كمك تو...
دستم را بگير فاصله من تا مرداب كثافت دنيا فقط به اندازه يك تو است...
تقويم زندگي خودم را ورق زدم برگ به برگش مناسبتي اشت وخاطره هاي تلخ و سرد... خاطره هاي سردي كه هر كدام نشانه يك شهوت از چشمان هرزه زندگي بود...
به امروز رسيدم امروز هم مثل روزهاي گذشته روز اعدام گل بود...
گلي بي گناهكه تنها گناهش فقط اين بود كه شكار يك شهوت بود يك گل سرخ كه هنوز نشكفته پرپر شد مثل من...
خسته شدم از پيمودن جاده هاي سرد و يخ زده....
من به تو نيازمندم مثل خاك سرد و تشنه به نوازش هاي بارون...
من به تو نيازمندم مثل موج سرد و تنها به نگاه گرم دريا...
پايان غم هاي من تو بودي هميشه...
تازه شدن لحظه هارو با بردن اسم تو دوست دارم ...
تو بگو راه بازگشت من چيست؟
مگه ميشه بي تو بي كمك تو از شبي خيس كه در پيش رو دارم رها شم....؟
پس باز هم منتظر لمس كردن دست هاي گرمت هست و عاشقانه تا پاي پرستش دوستت دارم
وقتي همه چيز رو از دور ميبينم و درك ميكنم كه زيبا است لذت ميبرم ولي هنگامي كه فقط يك قدم به اين چيز هاي زيبا نزديك ميشم بوي تنفر و چشم هاي پر از شهوت اين آدم ها حال رو به هم ميزنه...
من يه دخترم چرا بايد توي مملكت خودم از يك سايه هم بترسم ....
چرا وقتي مه من دارم از كلاس بر ميگردم سمت خونه بايد تمام بدنم بلرزه چرا؟ به خاطر اين كه شايد يه پسر به ظاهر پولدار جلو دوستاش پز بده كه افتادم دنبال يه دختر....
آره همه چيز از دور قشنگ حتي "تو" حتي "من"....
ديگه هيچ چيز برام جذابيت گذشته رو نداره...حتي اون چيز ها يا كسايي كه فبلا"از صميم قلاب اون ها رو پرستش ميكردم ديگه برام جالب نيست...
براي امروز از يك هفته پيش برنامه ريزي كرده بودم نه كه بار اولم باشه كه ميخوام باهاش تماس بگيرم نه بار اوم بود كه ميخواستم راجع به اين موضوع باهاش صحبت كنم....
امروز برام يه روز بزرگ بود...وقتي با زهره از در مدرسه اومدم بيرون خوشحال بودك خوشحال از اين بابت كه يه دوست خوب دارم كه برام مثل يه خواهر ارزش داره و اندازه خواهر نداشتم دوستش دارم و روش حساب ميكنم با من همراه براي اين كه بتونم تلفن بزنم......
چند قدم كه از در مدرسه اومديم پايين تر شماره رو گرفتم واي نه يك صداي آشنا و مزاحم كه ميگفت : دستگاه مشترك مورد نظر خاموش ميباشد...
براي چند بار گرفتم اما فايده نداشت وقتي از گرفتن شماره نا اميد شدم يمك ماشين پژو پرشيا كه فكر ميكرديم اونجا پارك كرده حركت كرد و چند قدمي به سمت ما اومد راننده آن يك پسر جوان بود كه رو به من كرد و گفت كه كنف شد جواب نداد اون نيست من كه هستم.....
در اون لحظه حالم از همه چيز داشت به هم ميخورد از كوچه تنگ مدرسه از اون پسر از امنيت مملكت و يا شايد اهم از خودم .....
نميدانم...
ولي باز هم مثل هميشه يك فرشته نجات من و زهره رو از دست اون گرگ نجات داد...
يك دست گرم و مهربان مثل هميشه امن يك صداي آرامش دهنده مثل هميشه احساس كردم كه دوستش دارم و به بودنش نيازمندم ....
از زهره خداحافظي كردم و تشكر به دليل اينكه تنهام نذاشت وقتي او رفت ما با هم تنها شديم تنهاي تنها ولي باز هم فرقي نكرد ديد من نسبت به دنيا عوض نشد تقريبا" مثل هميشه كه از چيزي ميترسيدم يا از چيزي دلم ميگرفت در آغوشش كشيدم تا سر كوچه كه شايد اگر تنها بودم مسيري ولاني به نظرم ميرسيد با من همره شد و تنهايم نذاشت و در آخر با يك بوسه بر روي گونه ام مرا راهي كرد هنوز گرماي دستش را دكه بر روي شونه هايم گذاشت حس ميكنم در هواي سرد دنيا ...
بوي عطرش را دوست دارم در ميان وي تئفن دنيا...نگاهش را ستايش ميكنم در ميا نگاه هاي پر از شهوت اين مردم كثيف...
دوباره من و خاته و غم هايم تنهاييم....
دوباره من و من تنهاييم....
دوباره من و خاطرات با توبا تو بودنم تنهاييم....
دوباره من و حرف هاي نگفته امروزت و حرف هاي نگفته ديروزم....
تا كي بايد منتظر رسيدن موج ها به ساحل شد...؟
تا كي بايد منتظر پايين آمدن فرشته از آسمان شد...؟
تا كي بايد آدم ها از دور يكديگر را زيبا ببينند...؟
چرا كمي ساحل به سمت موج نميرود؟!
چرا ما كمي براي رسيدن به فرشته به سمت بالا نميرويم؟!
چرا كاري نميكنيم كه آدم ها از نزديك هم زيبا باشند؟!
تنهايي سحت است ولي من او را با تمام دشواريهايش دوست دارم زيرا در تنهايي به خودم ميرسم من دو خودم غرق شدم بدون كمك هيچ غريق نجاتي خودم را در تنهايي هايم يافتم و نجات دادم....
خنده هاي دروغين , لبخند هاي اجباري ... تا كي بايد رد پايت را در كوچه هاي خلوت دلم ببينم و به آنها بيانديشم....
ميگويم خنده هاي دروغين و لبخند هاي اجباري چون بعد از رفتن تو فقط غم با من هم خونه بود...
لبخند ها تو مرا به عمق تو رساند و گريه هاي من تو را به من داد...
هيچ وقت فراموش نخواهم كرد روز هاي سرد زمستان را كه تو با گرمي وجودت به زندگي من اميد و گرما بخشيدي...
غربت چيز بدي است مت او را دوست ندارم ولي اون از من جدا نميشه...
وقتي نيستي دلم اندازه تمام بدي هاي دنيا براي تو تنگ ميشود....
خودت گفتي "عشق"واژه قشنگي است...من هيچ وقت قبئلش نداشتم اما با ديدن تو با آشنا شدم هنوز هم باورم نميشود چون نظر من اين بود كه آخر خط عاشق جدايي و تنهايي است....
غرورم را شكستم براي زدن حرف هايم به تو اما حرف هايي كه در صندوقچه اسرار دلم ماند...گفته بودي راز نگه دار خوبي هستم مثل هميشه درست حدس زدي...
اما آدم بايد راز دار باشه به چه قيمتي؟!
به قيمت نگفتن يك دني ا حرف كه هميشه در دلم جاي دارد...؟!
هميشه آرزو داشتم جمله اي را به تو بگويم سعي كردم آرزويم به حقيقت بپيوندد جماه ام را با يك معذرت خواهي شروع كردم و تو با گفتن يك جمله " من ديگر دلگير نيستنم"خنديدي و رفتي ومن اما ...هيچ وقت جمله ام را به تو نگفتم چون هميشه گفته بوديكه نگفتن بعضي حرف ها خيلي بهتر از گفتن آنها است...
من هم هر وقت تصميمم را گرفتم و جلو آمدم پشيمان شدم و يم قدم به عقب برگشتم...
قبلا" ميگفتم (( او ))چون ز واژه "تو" ترس داشتم ولي خالا به درخواست خودت ميگويم ".....تو....."
باران را دوست دارم چون هميشه تو را به يادم مي آورد...آن روزي كه براي اولين بار بودنت را احساس كردم و به تو نيازمند شدم ...چون در زير باران حرف هايم را به تو گفتم و گريستم...هنوز هم عاشق ترينم...
با حرف هايي كه ديگران به تو و راجع به تو گفتن نظرم عوض نشد...اما هميشه به دليل گناهي نداشته از طرف تو محكوم بودم..
به كدامين گناه بايد سوخت...؟!؟!
پس زير باران به ياد حرف ها ولبخند هايت ميسوزم اي آرام جان....
یک ساله شد
*تولدش مبارک*
دشتي پر از شقايق هاي سرخ آزاد از همه فكر و خيال ها....چه زيبا است وقتي ميان بوته هاي شقايق قدم ميزني...گل ها به وسيله باد تكان ميخورند عطر آنها همه فضا را پر كرده ...
ميان گلها ميدوم مانند كسي كه به تلزگي از بند رها شده يا كودكي كه براي اولين بار به تنهايي بيرون ميرود.....
چه احساس قشنگي است ...ميان بوته هاي شقايق دراز كشيدم و چشمانم را بستم خودم را با كسي ديدم كه آرزويش را داشتم ...
با فرشته اي گم شده كه هميشه ميديدمش....
چشم هايم را باز كردم و بلند شدم دوباره شروع به دويدن كردم......
نميدانم چه مدتي دويدم و به كدام سمت ميرفتم ....اما وقتي به خودم آمدم كه ديگر از آن دشت شقايق خبري نبود ......تا چشم كار ميكرد كوير بود و كوير....
برگشتم و به عقب نگاه كردم اما چيزي نديدم احساس تشنگي كردم ولي آب نبود .....
شنيدم...صدايي هولناك را شنيدم....صداي فرياد و وحشت
صداي زن بود كه مثل هميشه التماس ميكرد ....گوش هايم را گرفتم كه صدايش را نشنوم ....بي احتيار خركت كردم اما به كجا نميدانم....
دلم براي گريه هاي زن سوختكمي كه جلوتر رفتم صداي ديگري هم شنيدم صداي خنده هاي شيطاني يك مرد را ....باز هم جلوتر رفتتم....رفتم و رفتم تا به يك ديوار رسيدم ديواري بلند صداي التماس ها و فرياد هاي زن به اندازه ديوار بلند بود....در گوشه اي از ديوار يك در كوچك ديدم به سمت در رفتم....داخل شدم فضاي پست ديوار خيلي ترسناك بود پر از دود ...پر ازحادثه كمي كه گوش دادم صداي التماس هاي زن قطع شد و تبديل گشت به خنده هاي شيطاني مرد و برعكس صداي خنده هاي مرد تبديل به گريه و التماس شد ....ترسيدم...پشت اين ديوار چه خبر بود ....چه اتفاقي داشت ميافتاد....
ناگهان كودكي به طرفم دويد يك دختر بچه زيبا با چشماني گريان ....اما به چند قدمي من كه رسيد ديگر نتوانست جلو بيايد اما چرا.....من خواستم جلو بروم اما نشد احساس كردم كه به يك ديوار شيشه اي برخورد كردم خواستم به عقب برگردم اما آن دري را كه ازش داخل شده بودم نتوانستم پيدا كنم چشمانم را براي دقيقه اي بستم و آرزو كردم كه اي كاش به آنجا نيامده بودم.....احساس خنكي كردم وقتي چشمانم را باز كردم دوباره خودم را در آن دشت شقايق ديدم ......اين يك سفر بود
سفري در يك دشت شلوغ....
در يك زندان بزرگ....
در يك سراب......همه چیز تغییر کرده است....
دوباره تنهايي.....مينشينم نور سبز را روشن ميكنم...
تنهايي , سكوت و يك دنيا فرياد......
فكر , خيال و آرزو......
فاصله , دلتنگي و تاريكي......
فاصله من تا منجلاب تاريكي فقط يك نقطه است....
هوا گرم است اما اتاق پر از احساس سرد فراموشي است ولي چه كسي را فراموش كردم يا چه كسي مرا فراموش كرده است.....؟!
بوي خون ميايد.......از كجا نميدانم ....برق خنجر چشمانم را كور ميكند....صداي فرياد.. صداي ترس ..صداي دلهره..
چراغ ها خاموش و روشن ميشوند..
مرد با صداي بلند ميخندد ولي زن بر عكس با صدايي بلند گريه ميكند و فرياد ميزند..شايد التماس..شايد ترس
با دقت نگاه ميكنم..يك در..دري جديد اما به كجا ميرود..تا به حال نديده بودمش...
براي لحظه اي چشمانم را بستم ...همه چيز آماده بود ..آسمان ..مهتاب..زمين..در
عطر يك نسيم اما چه نسيمي؟! آري دوباره عطر نسيم تو به سراغم آمد
چشمانم را باز كردم ولي همه آنها خيال بود
اتاق مثل هميشه تاريك است...به جا هميشگي ام رفتم بر لب پنجره نشستم و به پايين نگاه ميكردم صداي پيانو كه از طبقه پايين به گوش ميرسيد وچراغي كه در كوچه روشن بود فضاي قشنگي را درست كرده بود...
سر درد عجيبي داشتم نميدان به دليل گرماي ظهر بود كه مرا ساعتي در بر داشت يا به دليل كم خوابي...
دوباره همان احساس قديمي وهمان سايه يا به اصطلاح خودم معجزه ....
كسي نگاهم ميكند اما من در خانه تنها بودم
از لب پنجره پايين آمدم بر روي تختم دراز كشيدم يك هشتار اما راجع به چه چيز..؟!
بغض كهنه اي گلويم را آزار ميدهد...
نفرين به بودن كه همراه دلتنگي و دلهره باشد
كاش ميشد سرنوشت را با روزهاي خوش آرزو تعويض كرد اما نه! نميشود
دلم ميخواهد فرياد بزنم اما واژه اي براي گفتن ندارم كه با آن غم وجودم را نمايان كنم و باز هم فريادم در عمق وجودم منعكس شد....
بلند شدم و دوباره لب پنجره نشستم كسي از دور نگاهم ميكند از نگاهش ميترسم...به من خيره شده و من ترسي عجيب تمام وجودم را گرفت...
ابخند ميزند اما لبخندش را دوست ندارم...راه برگشتي نيست ...زنگ در به صدا درآمد و همزمان با آن صداي تلفن هم به صدا درآمد...
از پشت آيفون نگاه كردم....ترس تمام وجودم را برداشته بود ساعت نزديك به 10 شب بود و من در خانه تنها....چهره مردي غريبه با لبخندي سرد بر روي لبانش
به سمت تلفن رفتم كه هنوز داشت زنگ ميخورد...با صدايي لرزان جواب دادم آن سوي خط تلفن فقط صداي خنده هايي ميامد كه باعث ترس بيشترم شد سريع تلفن رو قطع كرذم كه بلافاصله دو باره زنگ خورد اين بار شماره رو نگاه كردم ولي شماره را نميشناختم براي همين جواب ندادم دوباره از آيفون به بيرون نگاه كردم مرد تكان نخورده بود.....
حادثه , ترس و دلهره....
تمام چراغ ها رو خاموش كردم و درب را غفل كردم به اتاقم رفتم و در را بستم آن را هم غفل كردم روي تختم نشستم شايد نزديك به يك ساعت همانطور نشسته بودم و فكر ميكردم
اين بار ترسيدم يك ترس عجيب حتي از خودم هم ترسيدم....
دوستان عزيز از اين پست به بعد اگر لطف كنيد و نظر بدهيد ميتوانيد پاسخ نظرخود را در بخش فرياد ها ببينيد پيشاپيش از لطف شما ممنون
وفتي به مسير هاي طي شده در زندگي ام فكر ميكنم وقتي به گذشته اي كه داشته ام رجوع ميكنم و بيشتر به همه زواياي زندگي دقيق ميشوم تنها اين را ميفهمم كه اگر روزي انسان ها تاوان اشتباهاتشان را نپردازند شايد بيش از پيش سر در گريبان مشكلات ناشي از ناداني ها شوند....
هر روز كه سهم من از روزها كمتر ميشود بيشتر و بيشتر به لحظه هايي كه داشته ام افسوس ميخورم و پريشان ميمانم...
هرچه به گذشته رجوع ميكنم بيشتر در افكارم غرق ميشوم و ميفهمم كه هيچ وقت آنچه كه دلم ميخواست نبودم و سؤالات مبهمي برايم به وجود مي آيد...
گاهي وقتا دلم خيلي ميگيره! نه اين كه مثلا" پاييز باشه و بارون بياد! يا اين كه مثلا" عصر جمعه باشه و هيچ كاري براي انجام دادن نداشته باشم....! نه هيچ كدوم از اينا نيست!
فقط و فقط يك چيزي باعث دلتنگي و دل گرفتگيم ميشه اونم فكر كردن به وقايع گذشته است....گذشته اي كه نميدونم خوب بود يا بد و يا حتي گاهي وقتا فكر كردن به آينده! آينده اي كه نميدونم ميتونه خوب باشه يا اينكه......
وفتي به گذشته فكر ميكنم البته نه گذشته خيلي دور شايد فقط چندين ماه پيش يا شايد نزديك به يك سال و مخصوصا" به (( او )) ميبينم كه پا روي انسانيت گذاشتن جنايته! جواب خوبي رو با بدي دادن هم همينطور اون هم يك جنايته!
تو داري مهربوني هارو ميكشي!
اين ديگه چه صدايي بود نا خداگاه به سمت ميز تحريرم رفتم و روي كاغذ نوشتم: يعني من دست به جنايت زدم؟!؟!
صدايي جواب را دبد تو داري مهربوني ها رو ميكشي و اين از هر جنايتي بدتره!
پس من تمام مهربوني ها و خوبي ها رو زير پا گذاشته بودم و ناديده گرفته بودم...؟!
ناراحت نباش تو بايد شهامت داشته باشي شهامتم اين كاري نيست كه داري ميكني!
ولي من چيكار ميكنم يا چيكار ميكردم؟!
خودت رو سرزنش نكن...
مگه ميشه؟!؟!؟!؟!
به خودت دروغ نگو اول حقيقت رو براي خودت روشن كن.....اون موقع حتما" ميتوني دركشون كني!!
فيده اي هم داره؟
وقتي كه بفهمي با خودت پاك و صادق هستي غرورت اجازه هر كاري رو بهت ميده و ديگه جلو دارت نيست ....
در غير اين صورت چه اتفاقي مي افته؟؟!!
در غير اين صورت فقط حدا ميدونه كه چي ميشه....!!!!
شايد اين وجدانم بود كه حالا بعد از مدت ها خواب خوش بيدار شده بود؟!؟
دوباره صداش رو شنيدم ....
راستي يك راه ديگه هم هست...
چه راهي؟!
عجله نكن ميگم اگه هيچ كدوم از كارهايي رو كه بهت گفتم نكني تو داري يك نقشه جنايت ميكشي....
اما چه جنايتي؟چه نقشه اي؟ اين سؤالي بود كه براي خودم پيش اومده بود ...
با ترس رفتم نشستم لب پنجره ترس از اينكه نيافتم پايين....يه شب مهتاب قشتك! تنهاي تنها يعني من و خودم!عطر گل هاي ياسي كه تو اتاقم بود تمام فضا رو پر كرده بو د!
براي يك لحظه احساس تنهايي كردم اما نه! براي يك لحظه نبود من هميشه اين حس رو داشتم حالا تنهايي جزئي از من بود ....از مني كه هيچ وقت به كارهايي كه انجام ميداد فكر نكرد شايد اگه در اون موقع به آينده فكر ميكردم فقط كمي به آينده نگاه ميكردوم به يادم مي افتاد كه روزي ممكن است حسرت تمام اين لحظه ها را بخورم!
در روزهاي سرد تنهايي ام فقط (( او )) بود كه حاضر شد گرماي وجودش را با من تقسيم كند ....
(( او ))اين كار را كرد و من هنوز گرماي وجودش را به خوبي حس ميكنم ....ولي من چه؟! من در عوض چه كار كردم؟!؟!
وقتي نگاهم ميكرد مثل هميشه نگاهش مرا نگران ميكرد .....و بيشتر و بيشتر به اشتباهاتم پي ميبردم و هر لحظه افسوسم بيشتر ميشد.....افسوس از اين كه قادر نبودم جلوي آنها بايستم و هنوز هم نيستم.....
لبخند هاي شيرين (( او )) به من اميد ماندن ميداد ....ميدانستم كه راهي را با من شروع كرده و دلش ميخواهد تمام كند و آن راه راه بازگشت بود بازگشت به روزهاي قشنگ زندگي....
نميخواستم برود دلم برايش تنگ ميشد البته شايد هم مجبور بود نه مجبور به رفتن مجبور به نماندن واين خود ما بوديم كه عرصه را يراي (( او )) تنگ كرده بوديم
نميدان كي اما اين را ميدانم كه چه دير وچه زود (( ائ )) را در عالم جاودانه زيستن ملاقات ميكنم....
پس باز هم مثل هميشه منتظر نگاه گرم, لبخند دلنشينش و حرف هاي اميد وارش ميمانم چه اينجا و چه آنجا...
حرف هاي گفتني زياد دارم اما كسي را براي شنيدن آنها سراغ ندارم به جز (( او ))
ولي هم اكنون چه كنم كه (( او )) نيست......
(( او )) براي من شبيه به يك معجزه بود ...البته نه آن معجزه اي كه هر از چند گاهي او را در اطرافم ميبينم نه ....
معجزه اي از جنس نور .... الان كه ميدانم به اين كلبه درويشي سر ميزند تمام حرف هايي را كه دوست داشت بشنود برايش مينويسم ....
پس بمان و همه را بخوان.....
روز اولي كه ديدمش به تمام دوستام گفتم واي عجب چيزي اين
راستش خورد توي ذقم اصلا" ازش خوشم نيومد 4 ماه گذشته بود و من در تمام اين 4 ماه البته شايد به يك حس حسادت كه ميديدم چه قدر آدم خوبي اذيتش ميكروم طوري كه گاهي وقت ها از خودم متنفر ميشدم و پيش خودم ميگفتم كه اين بنده خدا به تو چيكار داره انقدر براش زدم تا كارش كشيد به دفتر وقتي در اون حالت ديدمش دلم براش سوخت و تمام چيز هايي رو كه آماده كرده بودم بر عليه (( او )) بگم فراموش كردم ..........
بيشترين چيزي كه در (( او )) وجود داشت و مرا در آن روز ها عذاب ميداد صبرش بود وقتي ميديدم كه من هر كاري دلم ميخواهد با (( او )) ميكنم و حتي جواب يكي از اون ها رو هم نميشنيدم عصبي ميشدم هيچ وقت يادم نميرود ماجراي اصلي از اينجا شروع شد كه :
4 بهمن ماه سال 1385 بود كه من تصميم گرفتم مشكل بسيار بزرگي كه در وجودم دارم را حل كلنم اما به تنهايي امكان پذير نبود تا حدودي ميگويم من ميخواستم يك عادت بسيار بد را ترك كنم اما اراده نداشتم پس تصميم گرفتم كه با كمك يك نفر اين مشكل بزرگ را حل كنم.....
4 بهمن بود هوا خيلي سرد بود و من آن روز اصلا" حال خوبي نداشتم همه فهميده بودند كه من حالت طبيعي ندارم امتحان داشتيم و آن روز پايان آخرين امتحان بود همه خوشحال بودند به غير از من .
پيش يكي از دوست هاي صميمي ام به نام نگين رفتم و تمام مشكلم را با نگين كه هميشه سنگ صبور همه بود در ميا گذاشتم كمي فكر كرد و گفت چرا با (( او )) حرف نميزني منم گفتم عمرا" ولي نگين به شدت اصرار كرد و من با لاخره قبول كردم جلسه اون روز ما 3 نفري در روز چهار شنبه مورخ 4 بهمن در اتاق كامپيوتر برگزار شد و من در چند دقيقه اول باز هم مثل هميشه به (( او )) تيكه انداختم ولي وقتي در آن روز براي اولين بار به چهره اش نگاه كردم .....بغض تمام گلويم را پر كرد و نزديك بود كه بزنم زير گريه خدايا من تا به بمروز چيكار كردم؟
نگين كه متوجه اين حالت من شد به يك طريقي بحث رو شروع كرد و من هم ادامه دادم تا به نصفه رسيديم كه (( او )) اجازه نداد من ادامه بدم و خودش بقيه مشكلم را گفت من كه صادقانه بگم داشتم از تعجب شاخ دا مياوردم زدم زير گريه و (( او )) با يك مهرباني خاص و گرماي دلنشين دست هايش مرا در آغوش كشيد و به آرامش دعوت كرد....
جلسه آن روز تقريبا" نيمه كاره به پايان رسيد و من بيصبرانه منتظر يكشنبه هفته آينده شدم كه ببينمش ....
خدا ميداند كه اين چند روز براي من به اندازه چند قرن گذشت........ شب و روز به فكر حرف هايش بودم و كلي تغيير كرده بودم
با لاخره يكشنب شد و من بار ديگر (( او )) را ديدم و به جلسه نبتمام چهار شنبه رسيدگي كرديم خرف هايش آرامش خلصي به من ميداد و من در همان روز ها بود كه فهميدم چقدر به او علاقه مندم .....
تمام دوست هايم ميگفتند براي خانم ..... رقيب عشقي پيدا شده
در اسفند ماه بود كه (( او )) به من يك تسبيح داد و يك دعا يادم داد و گفت در طي چهل صبح اين دعا را بخوان و من خواندم امروز مورخ 19 تير ماه سال 1386 براي 80 دفعه آن دعاي زيبا را تمام كردم و به آن تسبسح ذكر ميگويم
حالا كه به كلبه ام سر ميزني و دست نوشته هاي مرا ميخواني بگو با اينكه چند دفعه از شما عذر خواهي كردم بگو كه آيا مرا بخشيده اي؟
من منتظر جواب شا هستم اي ..... عزيزم
تا هميشه به يادتم و دوستت دارم
ساعت 3:15 نيمه شب است ..... همه جا تاريك است ..... همه در خواب هستند.... هيچ صدايي در خانه نيست.....
تنها توري كه به چشمم ميرسد نور كم سوي مهتاب است كه از پرده زرد رنگ اتاقم ميگذرد.....
تنها صدا يي كه به گوشم ميرسد صداي نسيم است......
نور سبز رنگي را كه خودم براي خودم درست كرده ام را روشن ميكنم...رنگش را دوست دارم. نور سبز رنگ بر روي پرده زرد اتاق ميافتد و انعكاس قشنگي دارد
احساس ميكنم كسي پشت پنجره ايستاده است ...... پرده را كنار ميزنم آري همان شبح خاكستري است ولي با اين تفاوت كه اين بار احساس ميكنم زير اين شن خاكستري خالي نيست كسي بر زير آن است .....يك جسم....
چهره اي نگران دارد .....دوباره همان صدا هاي نامفهوم هميشگي ....احساس ميكنم كسي كمك ميخواهد ....
برايش يك اسم گذاشتم براي همان شبح خاكستري.....معجزا نام او معجزه است.......
معجزه دور شد دور و دور تر انگار كه ميخواست من هم همراه او بروم چون هر از گاهي به عقب بر ميگشت ولي چگونه امكان داشت؟
از پشت پنجره كنار آمدم بر روي تخت نشستم به چهره معجزه فكر كردم چهره اي نگران ... چهره اي پريشان ...
چهره يك زن جوان بود زني كه فقط گطدي صورتش پيدا بود زير آن شنل خاكستري كه فكر ميكنم سنگين هم باشد او روسرس سرش بود و حتي يك تار مويش معلوم نبود.....
چهره اش آشنا بود با اين كه اولين بار بود كه صورت معجزه را ميديدم ولي حس غريبي به من ميگفت به دفعات زيادي او را ديده ام....
فكر ميكنم ...
يك ساعت گذشت و هيچ چيز تغيير نكرده بود و من همچنان در فكر فرو رفته بودم.......
آري چهره معجزه شبيه به (( اون )) بود ... اما مگر ميشود كسي كه براي من حكم فرشته نجات داشت و مرا از منجلابي كه در آن بودم نجات داد حال بار ديگر به فكر نجاتم افتاده بود.....
پس باز هم بايد منتظر بمانم كه بار ديگر معجزه بيايد و او را ببينم
منتظر ميمانم...............منتظر
تا حالا به مردن فكر كردي ؟ تا حالا فكر كردي كه خوب يا بد؟ تا حالا خواستي بدوني چه طعمي داره؟
من خيلي بهش فكر كردم و تا حدودي جواب اين سؤال ها رو پيدا كردم .......خوب يا بد بودن مرگ بستگي به تو داره بستگي به من داره بستگي به اين داره كه چه جوري زندگي كرده باشي ..........
طعمش هم همينطور اونم بستگي به طرز زندگي كردنت داره .........
وقتي كه به قبر هاي خالي و آماده بهشت زهرا فكر ميكنم راستش رو بخوايد ميترسم ......... از عاقبت كارهام ...از روزي كه ميخوام نتيجه گناهانم رو ببينم....
خانواده پدرم خيلي مؤمن هستند و خيلي هم ادعا ميكنند كه آدم هاي فهميده و خوبي هستند من نميخوام راجع به دانسته هاي اون ها بحث كنم اما ........
اما بعضي از اعتقادات غلطي دارند اونا ميگن هر كاري كه دوست داري بكن نمازتم بخون وقتي بميري خدا همه گناهات رو به خاطر نمازت ميبخشه......
ولي من برعكس ان فكر ميكنم نظر من اين كه تو هيچ كار بد و خلافي نكن اتفاقا" برعكس كارهاي خوب انجام بده ولي نماز نخون اين جوري وقتي بميري فقط يك گناه داري اونم نماز نخوندن...........
من راجع به نماز خيلي با (( اون )) صحبت كردم براش گفتم كه من يه مدت نمازم رو خوندم ولي احساس كردم كه اصلا" حواسم موقع نماز خوندن جمع نيست احساس ميكردم كه فقط دارم دلا راست ميشم بهم گفت كه.....گفت ديگه نخون اين طور نماز خوندن بد تر از نخوندنش بهش گفتم ولي من عاشق نماز خوندنم......
(( اون )) گفت كه درست ولي تئ هنوز نتئنستي با نماز كنار بياي هنوز معني نماز رو نفهميدي خيالت رو راحت كنم هنوز يه بلوغ شرعي نرسيدي
(( اون )) راست ميگفت من هنوز نتونسته بودم نماز رو درك كنم ......
راستش براي همين كه از مردن ميترسم......خدا مردن چه شكلي؟ بعضي ها ميگن مرگ براي افرادي كه آدم هاي خوبي مثل (( اون )) هستند خيلي زيبا است خدا راست ميگن؟
خيلي دلم ميخواد (( اون )) رو دوباره ببينم اما فعلا" كه نيست... ميدوني خيلي حرف ها راجع به مرگ دارم كه بهش بگم ......
ببخشيد اين معذرت خواهي از فكر خودم بود براي اين كه از موضوع اصلي دورش كردم .
مرگ چه واژه زيبايي .......
مرگ چه واژه خوبي.......
مرگ چه واژه راحتي......
مرگ چه واژه آرامش دهنده اي......
زيبا براي آن كه خدايم را ملاقات ميكنم......
خوب براي آن كه اگر بميرم ديگر از آن نميترسم......
راحت براي آن كه ديگر كسي مرا اذيت نميكند......
آرامش دهنده براي آن كه چهره و صداي خشن گرگ ها انسان نمارا نميبينم و نميشنوم.....
تو هم با من مؤافقي ؟
پس منتظر لحظه فرا رسيدن مرگ ميمانم
مثل هميشه منتظر
پنجره را باز ميكنم خنكاي نسيم صبح گاهي را احساس ميكنم هواي خوبي است ساعت حدودا"نزديك به 3:30 صبح بود همين كه داشتم سو سوي ستارگان را در آسمان شب نگاه ميكردم صداي زمزمه اذان را از مسجد كنار خانمان شنيدم تا به خال دقت نكرده بودم كه چه نجواي قشنگي دارد همين طور كه به آسمان نگاه ميكردم و به صداي اذان گوش ميدادم از فاصله خيلي دور در آسمان نوري را ديدم با خودم گفتم عجب ستاره پر نوري است در همين فكر ها بودم كه ديدم نور دارد به سمت پنجا ميايد و هر لحظه نزديك تر ميشود اول ترسيدم خواستم پنجره را ببندم كه گويي صدايي به من گفت بياست آري صداي خدا بود......
ايستادم آن نور به شكل يك جانماز درآمد حال عجيبي داشتم دست خودم نبود گريه ام گرفت به هق هق افتادم احساس كردم همان صدايي كه به من گفت بايست بار ديگر تكرار شد ولي اين بار چيز ديگري ميگفت.....
تو بخشيده شدي به شمت من بيا من دستت را ميگيرم تا به اوج برسي به ملكوت
ومن همان طور اشك ميريختم
يعني امكان داشت من ....من بخشيده شده بودم
ماه درخشش خاصي داشت انگار كه دوباره متولد شده باشم احساس سبكي ميكردم احساس پاك بودن هم خوشحال بودم هم ناراحت
خوشخال براي اينكه ديگر احساس گناه نميكردم و ناراحت براي اينكه ....نميدانم
ناگهان از خواب پريدم يعني همه اين ها خواب بود؟ خدايا من خواب ميديدم كه....؟
از تختم پايين آمدم هنوز صداي اذان از مسجد به گوش ميرسيد خيسي زوي گونه هايم نشان ميداد كه در خواب گريه كرده ام
بي اختيار به سمت آشپزخانه رفتم شير آب را باز كردم و وضو گرفتم دوباره به اتاقم برگشتم پرده را كنار زدم همه چيز عادي بود پنجره را باز كردم نسيمي ملايم با صورتم برخورد كرد به سمت كمدم رفتم و جانماز مادر بزرگم را كه يادگاري براي خودم نگه داشته بودم بعد از مدت حدودا" يك سال برداشتم بر روي زمين پهن كردم و شروع به خواندن نمازم كردم بعد از تمام شدن نمازم دوباره كنار پنجره رفتم درست همان جايي كه من آن نور را ديده بودم ستاره اي ميدرخشد دوباره به تختم رفتم و دراز كشيدم ساعت زديك به 8 صبح بود كه دوباره خوابم برد ساعت 10 از خواب بيدار شدم .
اولين كاري كه كردم اين بود كه با (( او )) تماس گرفتم و ماجراي شب پيش را برايش تعريف كردم و باز هم گريه ام گرفته بود (( او )) گفت كه درست است تو بخشيده شده اي يك مطلب ديگر هم اضافه كرد كه من داشت از ترس نميدان شايد هم از خوشحالي همراه با تعجب سكته ميكردم (( او )) گفت كه شب پيش براي اين كه حاجت من برآورده شود نماز شب خوانده و برايم دعا كرده .
خدايا چرا هيچ كس نميتواند از كارهاي تو سر دربياورد ؟!؟
اين ديگر چه حكمتي است ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
دوباره تنها شدم در خانه هيچ كس نيست .... بهترين فرصت براي خلوت دوباره...
كنار پنجره مينشينم .... آدم ها و ماشين هايي را كه در حال رفت و آمدند مينگرم .... كجا ميروند چه مقصدي دارند يعني همه آنها راه خود را بلدند پس من چي؟
در فكر فرو ميروم وقتي سه روز پيش در خيابان در زير باران راه ميرفتم تا به مقصد برسم با شنيدن كلمه اي از يك نفر پريشان شدم ترسيدم ....
ناگهان همه جا را سياه ديدم ... گرگ هاي انسان نما ... باله اين تنها صفتي است كه براي بعضي ها ميتوان استفاده كرد ....
شروع به دويدن كردم تا كلمه بعدي را نشنوم ناگهان با شنيدن زنگ موبايلم ايستائم در آن طرف خط مادرم بود صداي گرمش آرامش هميشگي را داشت و من را آسوده خاطر كرد براي يك لحظه همه چيز را فراموش كردم صدا و چهره خشن آن مرد يا همان گرگ انسان نما را....
مادرم گفت كه به خانه نروم و در جايي در يك خيابان شلوغ منتظرش بمانم تا با پدرم به دنبالم بيياد و به جايي كه از قبل قرار بود برويم....
دوباه ترس همه وجودم را فرا گرفت .... شوار يك ماشين شخصي شدم كه دو مرد جوان در عقب آن سوار بودند راننده يك مرد مسن بود پشيمان شدم اي كاش سوار نميشدم .... خودم را سپردم به او چند خيابان جلوتر راننده يك زن را سوار كرد دوباره ترسم از بين رفت ....
به جايي رسيدم كه با مادرم قرار داشتم حالا باران شديد تر شده بود گرد و خاك بر اثر باد شديد به هوا بلند شده بود
دوباره يك صدا در گوشم نجوا كرد.... دوباره نگاه هاي سنگينش را حس كردم.... ناگهان همه جا سياه شد چشمم جايي را نميديد....
دوباره حضورش را در كنارم احساس كردم به رنگ خاكستري.... درست است هام حس عجيب هميشگي ... ناگهان احساس سرماي عجيبي تمام وجودم را در بر گرفت من دوباره بهش فكر كردم نه من از او نميترسيدم....
ناگهان به خودم آمدم يك ساعت گذشته بود ....
چه قدر زمان زود ميگذرد و هيچ چيز تغيير نميكند..... !!!
دوباره كسي خلوت تنهايم را به هم زد ولي اين بار ختم جلسه بدون نتيجه اعلام نشده بود من به نتيجه رسيدم كه منتظر بمانم منتظر جرات از دست رفته ام ......
منتظر ميمانم....
اين روزا هرچي فكر ميكنم فقط به يك نتيجه ميرسم به اين نتيجه كه چه قدر دلم تنگ تنگ براي روزهايي كه
گذشتن و قدرشون رو ندونستم روزهايي كه قشنگ و خوب بودن ولي من اون ها رو نميديدم .
روزهايي كه بهترين و پر خاطره ترين بودن روزهايي كه ديگه هيچ وقت تكرار نخواهند شد.
باهاش بودم ولي قدرش رو ندونستم حالا كه ممكن ديگه هيچ وقت نبينمش فهميدم كه دوسش داشتم فهميدم كه چه قدر به بودنش نيازمندم .
يكي از دوستام برام يه اس ام اس داده بود كه خيلي شبيه حال من :
وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم
وقتي او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!!!
حالا كه فكر ميكنم ميبينم كه در تمام مدتي كه فكر ميكردم ازش متنفرم با تمام وجود عاشقش بودم.
خدايا تو ميتوني كمكم كني كه دعاي من مستجاب بشه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!
من نيازمند كمك تو هستم خدايا دعاي من اين كه از اونجا نره چون من نابود ميشم
خدايا! من خودم رو نميبخشم حتي با اين كه خودش گفت من اصلا" از دست تو ناراحت نيستم من خودم خودم رو نميبخشم
خدا جون من بنده خوبي نبودم گناه كردم ولي حالا ميخوام عوض بشم ميخوام خودم رو تغيير بدم تو كمكم ميكني مگه نه؟!؟!
ببين خدا من بلد نيستم به زبون خودت باهات حرف بزنم پس به زبون خودم ميگم من و ببخش.
امشب يك سال بزرگ تر شدم و شايد يك سال عاقل تر خوشحالم از اين كه توي يه همچين شبي به اين نتايج رسيدم .
من ميخوام امسال رو بدون گناه آغاز كنم يك سال بدون دغدغه بدون ترس و بدون دلهره.
موقع فوت كردن شمع ها تنها آیزوم اين كه يه زندگي خوب رو شروع كنم درست 14 سال پيش همين موقع تو به من زندگي بخشيدي
حالا بعد از 14 سال ازت ميخوام كه دوباره به من زندگي بدي .
تنها خواستم همينه من مطمئنم كه اون هم براي من نگران اون هم ميخواد بدون كه من چيكار ميكنم اون هم ميخواد بدون كه من واقعا" دست از كارهاي قبلم برداشتم؟
پس خدا تو به خاطر اون به خاطر يكي از پاك ترين بنده هات به من كمك كن.
به اميد آن روزي كه .....
در اطرافت هست تمام چیزایی که میبینی هیچ وقت به عمقش نگاه نکردی جلسه امروز من با خودم این
بود.
اول رفتم و یک لیوان نسکافه درست کردم بعد ژرده اتاقم رو کشیدم و اتاق رو کاملا" تاریک کردم نشستم
روی تختم به تمام اتفاق هایی که در این مدت افتاده بود فکر کردم به تمام کسانی که در اطرافم هستند
کسانی که دوستشان دارم و نمیداند و دوستم دارند و نمیدانم .
خوب بگذریم نکته اصلی این جلسه این بود که میخواستم بدونم چقدر خودم رو میشناسم پس ماژیک رو
برداشتم و به سمت آینه رفتم شروع کردم به نوشتن :
- سلام حالت چطوره؟
آیا این واقعا" صدای درون من بود؟ چه خس غریبی داره وقتب آدم با خودش خلوت میکنه جوابم رو داد
گفت : نه اصلا" خوب نیستم.
با نگرانی پرسیدم چرا؟
گفت : نمیدانم در اطرافم چه میگذرد.
او راست میگفت من هم نمیدانستم خیلی وقت بود که از دنیای اطرافم بیخبر بودم.
برای اینکه خودم را طبرئه کنم این گونه جوابش را دادم:
- هیچ خبری نیست همه همان آدم های پست سابق هستند همان آدم هایی که در ظاهر فرشته ولی
در باطن حتی به خود هم رحم نمیکنند هنوز همه همان هایی هستند که برای رسیدن به هدف خود
همه چیز و همه کس را له میکنند . چرا بای از چنین دنیایی خبر داشته باشم؟
این باراو با مهربانی جواب داد که : همه این چیز ها درست اما آیا تا به حال به این فکر کردی که کسانی
هم وجود دارند که هم در ظاهر و هم در باطن فرشته اند؟
آیا تا به حال به کسانی فکر کرده ای که برای تو چه رنج ها کشیده اند؟
در این لحظه بود که فهمیدم چقدر عقب افتاده ام چقدر از زندگی دورم . او راست می گفت من تا حال
به همچین کسانی فکر نکرده بودم .....
داشتم از این که همچین جلسه ای گذاشتم پشیمان میشدم
خدایا هیئت رییسه چه کسی بود؟ تو؟
خدایا هیئت داوران راجع به من چه تصمیمی گرفته بودند؟
آیا تمام این سایه ها و این چشم برای این است که من بفهمم چه کسانی در اطرافم هستند؟
متوجه گذر زمان نبئدم در همین بین صدای زنگ در به صدا در آمد باز هم کسی خلئتم را به هم ریخت
پشت در چیزی خز چهره مهربان ماد نبود و من مجبور شدم ختم جلسه را بدون نتیجه اعلام کنم.
پایان!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چند وقت که یه حس عجیب دارم ... همش احساس میکنم که یکی داره نگاهم میکنه سنگینی
نگاهش رو قشنگ حس میکنم ... یکی که تمام مدت همه ی کارهام رو زیر نظر داره نمیدونم
که کیه چه حسی نسبت به اون دارم اما هرچی که هست میدونم ازش نمیترسم ... علاوه بر
اینکه یکی نگاهم میکنه و من حتی بیشتر مواقع حضور اون رو در کنارم احساس میکنم در
روز چندین بار پیش میاد که یه چیزی از فاصله چند متری من عبور میکنه من اون رو
میبینم ... به رنگ خاکستری آیا واقعا" چنین چیزی حقیقت داره؟
من اون چیزی رو که میبینم قبول دارم و بهش ایمان دارم .
چند وقتی که هرچی خواب میبینم سریعا" تعبییر میشه به فاصله حد اکثر دو روز .....
خدایا این چه حسی که من دارم؟ احساس عجیبی نمیدونم باید با این حس چه جوری برخورد
کنم.....خیلی دوست دارم که تنها باشم , تنها بشینم و به این حس عجیب فکر کنم اما یه صدا ,
یه فکر یا یه چیزی شبیه به این خلوت و تنهاییم رو از بین میبره نمیدونم که باید....
هیچ چیز مثل قبل نیست دیگه هیچ چیز مثل قبل برام جذابیت نداره حتی فکر کردن به
مسائلی که تا چند هفته پیش بهترین خاطرات زندگیم و بهترین آیندم محسوب میشد.
فکر کردن به تمام چیزها و کسانی که دوستشان داشتم و خواهم داشت .....
نمیدونم این قضیه تا چه وقت ادامه داره میخوام بدونم که آخرش چی میشه .آیا واقعا" به همون
چیزی ختم میشه که فکر میکنم؟ آیا منم میشم مثل اون؟
خودش به من گفته بود که من شباهت های زیادی به بچگی هاش دارم من آرزو میکردم که
ای کاش زمانی هم که بزرگ میشم بشم مثل اون از همه نظر ای کاش که....
اولین بار که این حس عجیب به من دست داد بهمن ماه سال 84 بود درست زمانی که
مادربزگم سخت مریض بود و هیچ کس امید به بهبودی اون نداشت ساعت 10
صبح روز یکشنبه بود که ناگهان دلم شور افتاد یه صدای عجیب و نامفهوم میشنیدم نمیدونستم
چیه به آیدا یکی از دوستام گفتم که دلم شور میزنه دلم میخواد که به
مامانم زنگ بزنم و از حال مادر بزرگم مطلع بشم اما شدنی نبود خدایا چه اتفاقی افتاده بود
حال مادربزرگم چه طور بود ؟
تا ساعت 3 بعد از ظهر که به خونه رسیدم هیچ چیز نفهمیدم و این چند ساعت برای من مثل
چند سال گذشت وقتی که وارد خونه شدم کسی خونه نبود به سمت تلفن
رفتم و شماره خونه مامان بزرگم رو گرفتم صدای گرفته مامانم رو شنیدم که گفت فردا مدرسه
نمیری انگار که همه دنیا روی سرم خراب شد من خیلی دوسش داشتم
و حالا اون رفته بود دیگه اون حس تکرار نشد تا دو هفته پیش آیا دوباره قرار که یک اتفاق
بیافته؟
خدایا هرچی که هست حس ترس نیست من از اون نمیترسم ولی چرا فقط یک سایه ؟ چرا
فقط یه حس ؟ چرا .....؟؟؟؟؟
کمکم کن خداااااااااااااااااااااا
دیروز با چند تا از دوستام دور هم جمع شده بودیم و به اصطلاح داشتیم با هم مصاحبه می کردیم :
مهسا- خانم ظفرنیا لطفا" نظرتون رو راجع به کلمات زیر بگید
- آرزو؟
دست نیافتنی.
- آسمان؟
آبی.
- زندگی؟
عشق و امید به فردا.
- لحظه؟
زندگی کردن.
- زیبا ترین لحظه ای که دیده اید؟
اولین زنگ علوم در سال اول راهنمایی.
- از چه چیز بیشتر دلگیر می شوید؟
خیانت.
- بهترین شغل؟
معلمی.
- بهترین دوستی که تا حالا داشتید؟
یکی از معلم هام.
- عشق؟
تا موقعی خوب که آدم رو عاشق خودش نکنه.
- احساس؟
همیشه باهاش درگیر بودم.
- مشکی؟
یاد شب میافتم.
- ستایش؟
مخصوص عشق آدمی است.
- موفقیت؟
برای کسی که تلاش کند.
- ترس؟
بستگی داره از چی باشه.
- باران؟
با هم خیلی دوستیم.
- بهترین فصل؟
پاییز.
بهترین واژه؟
آزادی.
- بهترین زندگی؟
تجربه نکردم.
- خاطره؟
بخش مهمی از زندگی.
- دردسر؟
زمانی که درس نخوندی و معلم اولین نفر واسه درس جواب دادن صدات میکنه.
- خواهر؟
ندارم.
- شب؟
آینه خلوت.
- کلام آخر؟
تا همیشه دوستش دارم.